مصاحبه روزنامه شرق با استاد دکتر اصغر دادبه

براي بسياري از ايرانياني كه شناخت خاصي از سعدي و حافظ ندارند، اين پرسش مطرح است كه سعدي پاسخ به كدام نياز ماست؟ شما چه پاسخي به اين پرسش داريد؟

 
پيشتر چنين پرسشي از من شده بود: «حافظ، پاسخ به كدام نياز ماست؟» و اكنون شما مي‌پرسيد: «سعدي، پاسخ به كدام نياز ماست؟». اين پرسش را در باب تمام بزرگان فرهنگ و ادب مي‌توان مطرح كرد: فردوسي، نظامي، مولوي، سعدي، حافظ و ... پاسخ به كدام، نياز امروز ما هستند. از آنجا كه اين بزرگان، از جمله بزرگان فرهنگ و ادب ايران‌زمين هستند، پاسخ‌هايي كه به اين پرسش مي‌توان داد اختلاف چنداني با هم نخواهد داشت، اما در اين ميان حكايت فردوسي و سعدي، البته قدري و ظاهرا بيش از قدري متفاوت است. من در پاسخ دادن به پرسش شما سخنانم را به سه بخش تقسيم مي‌كنم، «نياز» يعني چه؟ واقعيت اين است كه نه انسان موجودي است صرفا مادي، نه نيازهاي انساني محدود به نيازهاي مادي است. حقيقت آن است كه انسان، از اين ديدگاه، موجودي است سه‌بعدي و لاجرم داراي سه‌گونه نياز: بعد جسماني- مادي، بعد عقلاني و بعد عاطفي. نيازهاي بعد جسماني مادي انسان را علم، علم تجربي يا علوم تجربي برمي‌آورند، رفع نيازهاي عقلاني بر عهده علوم عقلي يا فلسفه است و سرانجام برآورنده نيازهاي عاطفي انسان، هنر خواهد بود. شناخت‌ها يا معرفت‌هاي سه‌گانه بشري: شناخت علمي، شناخت فلسفي و شناخت هنري نيز برآمده از نيازهاي سه‌گانه اوست. پيداست كه شناخت نياز مادي و ضرورت بر آوردن آن، امري است بديهي در نظر عارف و عامي، اما وقتي كار به فهم و معرفي نيازهايي مي‌رسد كه وراي نياز مادي است، كار دشوار مي‌شود، در حالي‌كه اگر نيك بنگريم نقش آن نيازها و سهم آن نيازها در زندگي اگر بيش از سهم نيازهاي مادي نباشد، كم از آن نيست. به اين نكته بسيار مهم هم توجه كنيم كه اولا انسان يك بعدي قابل تحمل نيست و آنگاه آدمي متعادل خواهد بود و متعادل خواهد شد كه ابعاد سه‌گانه وجود او مورد توجه قرار گيرد و از سه جهت پرورده شود؛ ثانيا نقش نيازهاي معنوي – نيازهاي عاطفي و عقلاني- و سهم اين نيازها در شكل‌گيري شخصيت انسان نقشي و سهمي است انكارناپذير، يعني اگر اين نيازها برآورده نشود، آنچه به بار مي‌آيد انساني است سطحي و دقيقا غيرقابل تحمل كه بعيد است بتواند به زندگي خويش همچنان‌كه بايد سامان بخشد. به ياد مي‌آورم سخني از شاعر فرانسوي، شارل پير بودلر (1867-1821) كه گفته است: «روزها (سه روز) مي‌توان بي‌نان به سر برد، اما بي‌شعر، هرگز...» و من در مقام يك معلم كوچك فلسفه و فرهنگ و ادب ايران زمين و دلباخته و شيفته شعر فارسي مي‌افزايم: «... و بي‌فلسفه هم هرگز...» يعني نيازهاي معنوي؛ نيازهاي عاطفي و عقلي اگر جدي‌تر از نيازهاي مادي نباشند كم‌اهميت‌تر و كم‌تاثيرتر از آنها نيستند و وقتي در ميراث گران‌سنگ و بي‌مانند شعر فارسي تامل مي‌كنم به نتايجي مي‌رسم، شكوهمند، غرورآفرين، زندگي‌ساز، شخصيت‌بخش، رهنما و در يك كلام داراي ارزش‌هاي ويژه كه در ادامه سخن به آن خواهيم پرداخت. از ياد نبريم كه جامعه نيز چونان انسان به هر سه بعد و هر سه وجه نياز دارد. جامعه بي‌فلسفه و جامعه بي‌هنر حتي اگر جامعه‌اي داراي علم باشد كه نيست، جامعه‌اي مطلوب به شمار نمي‌آيد.
ارزش‌هاي مشترك: شعر فارسي با ويژگي‌هاي خاص خود، در جهان و در جهان شعر و ادب اگر بي‌مانند نباشد، بي‌گمان، كم‌مانند است. نه‌تنها شاعران درجه اول پارسي‌سرا كه حتي شاعران درجه دوم پارسي‌گوي در قياس با شاعران در زبان‌هاي ديگر، بسا كه بزرگند و اين ما هستيم كه متاسفانه در بسياري از موارد قدر آنان را نمي‌دانيم و نمي‌دانيم كه اين گنج‌ها را وزش مساعد باد تاريخ به درياي پرتلاطم روزگار ما آورده است تا در جهان پرفراز و نشيب امروز اگر از تكنولوژي عقب مانده‌ايم كه مانده‌ايم، همچنان به بركت وجود آنان آبرويمان حفظ شود. ديديم كه انسان سه‌بعدي به سبب نيازهاي عقلاني و نيازهاي عاطفي هم به فلسفه نيازمند است، هم به هنر و اكنون آشكارا مي‌گويم: «مي‌گويم و مي‌آيمش از عهده برون» كه شعر پارسي گذشته از ايفاي نقش خود، نه فقط وظيفه هنرها، به ويژه هنر موسيقي را برعهده گرفته و جاي خالي موسيقي را در جوامع ايراني- اسلامي پر كرده كه اگر نيك بنگريم جانشين فلسفه هم شده است و در كنار رفع نيازهاي عاطفي – كه وظيفه اصلي اوست- در كار رفع نيازهاي عقلاني انسان ايراني در طول تاريخ نيز نقش‌آفرين بوده است. شعر سعدي، چونان شعر ديگر شاعران بزرگ ما مصداق بارز «كلام مخيل» است؛ كلامي كه برانگيزاننده است و هدف شعر يعني «تهييج و تحريك شنونده» را به خوبي محقق مي‌كند.

جنابعالي از جمله چهره‌هايي هستيد كه به مقوله آموزش و تعليم و تربيت توجه ويژه‌اي داريد و ريشه بسياري از مشكلات موجود را در اين حوزه جست‌وجو مي‌كنيد و بر اين باوريد كه جاي آموزش‌هاي معنوي فرهنگ ايراني در مدارس خالي است. در اين باره برايمان بگوييد. چرا به واقع اينچنين است و به اين مساله‌هاي معنوي توجهي نمي‌شود؟


اولا از جهت تربيتي يا پرورشي، شعر و ادب، نقشي حيرت‌انگيز دارد و نخست، حكايت تاثير موسيقي در تربيت، بدان سان كه ضمن استشهاد به سخن افلاطون، بيان شد بخشي از تاثير شعر و ادب در امر تربيت است، البته بخشي بسيار مهم كه روزگار در دوران اسلامي تاريخ ايران‌زمين بر عهده شعر و ادب نهاده است؛ دوم، به ياد آوريم كه انسان سه‌بعدي است و تربيت آنگاه به كمال مي‌رسد كه در كار تعليم و تربيت، هر سه بعد در نظر گرفته شود. سوم، از ياد نبريم كه بعد عاطفي وجود انسان، اهميتي خاص دارد و اگر «چنانكه بايد» به آن پرداخته نشود، حاصل كار «چنانكه شايد» نخواهد بود. كافي است به تلاش‌هاي انسان، در طول زندگي، خاصه در عهد نوجواني و جواني توجه كنيم تا دريابيم كه اين تلاش‌ها تا چه مايه صرف توجه به جنبه‌ها و جلوه‌هايي مي‌شود كه بعد عاطفي وجود انسان مي‌طلبد و تا چه مايه صرف توجه به جنبه‌هاي دوگانه ديگر مي‌شود. آشكارتر بگويم يك جوان، يك نوجوان چه اندازه از نيروي خود را صرف پرداختن به مسايلي مي‌كند كه از آنها به مسايل علمي و فلسفي تعبير مي‌كنيم و چه مايه از توان خود را صرف پرداختن به هنر مي‌كند. مثلا شنيدن موسيقي، تماشاي فيلم، خواندن رمان، خواندن و شنيدن شعر و مسايل و مباحثي از اين دست... يعني تامين نيازهاي برآمده از بعد عاطفي و اين امر نشان مي‌دهد كه هنر به طور عام و هنر شعر و ادب به طور خاص تا چه مايه و تا چه پايه در تربيت آدمي موثر است.

شعر در فرهنگ ايران داراي چه جايگاهي بوده است؟ در اين باره برايمان بگوييد؟


به لحاظ تعليم يا به جهت آموزشي، شعر در فرهنگ ايران‌زمين، همواره داراي نقش ويژه و تاثيري خاص بوده است. اين نقش و اين تاثير نيز گاه صورتي مستقيم و غالبا صورتي غيرمستقيم داشته است. صورت مستقيم چنان است كه از شعر (نظم)، آشكارا، بهره مي‌گرفته‌اند. منظومه‌هايي چون الفيه و منظومه منطق و حكمت حكيم سبزواري و نظاير آن كه در زبان فارسي و عربي كم نيست، يادگار اين صورت و اين روش در آموزش است و البته داراي اهميت و ارزشي غيرقابل انكار است اما شيوه و صورت غيرمستقيم آموزش از طريق شعر، شيوه و صورتي است كه بي‌گمان، هيچ‌گاه كهن نمي‌شود و از ميان نمي‌رود. اين موضوع، خود بحثي جداگانه مي‌طلبد و من در اين مقام تنها به ذكر يك نكته بسنده مي‌كنم؛ به ذكر اين نكته كه گذشتگان ما در بسياري از موارد از طريق شعر با مسايل علمي و فلسفي آشنا مي‌شدند و به مدد شعر اين‌گونه مسايل را مي‌آموختند. في‌المثل صنايع را از كتب معاني و بيان و بديع به خاطر نمي‌‌سپردند؛ بلكه نخست اشعار شاعران را مي‌خواندند و به‌خاطر مي‌سپردند و به قول نظامي عروضي سمرقندي «20 هزار بيت از اشعار متقدمان» ياد مي‌گرفتند و «10 ‌هزار كلمه از آثار متاخران پيش چشم» مي‌كردند و بدين‌سان نه تنها همراه يادگيري شعر صنايع شعري را هم مي‌آموختند و از علوم مورد اشاره و مورد استفاده شاعران در شعر نيز آگاهي مي‌يافتند كه باز هم به گفته نظامي عروضي «چنان‌كه شعر در هر علمي به كار همي‌ شود / هر علمي در شعر به كار همي ‌شود» في‌المثل وقتي مي‌خواندند:
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
هم از قصه دور و تسلسل فلسفي و بطلان آن در نگاه اهل فلسفه آگاه مي‌شدند، هم از بازي هنرمندانه و شاعرانه با دور و تسلسل، مرتبط با شادخواري و باده‌گساري كه نه تنها باطل نيست كه حق است و بدين‌سان مباحث علمي و عقلي را كه بسا در نظر بسيار كسان خشك و بي‌روح بنمايد با عنصر دلخواه عاطفي مي‌آميختند و مي‌آموختند. درست است كه نظامي عروضي اين توصيه‌ها را در باب شاعر مي‌كند و از او مي‌خواهد براي شاعر شدن چنين شيوه‌اي در پيش گيرد، اما از ياد نبريم كه اولا، بيشتر گذشتگان طبعي هم داشتند و طبعي هم مي‌آزمودند؛ ثانيا، شيوه درآميختن با شعر و آموختن شعر امري رايج در آموزش بود و تا روزگاري نه‌چندان دور از روزگار ما استمرار داشت و بزرگاني پرورد كه نام‌شان در تاريخ دانش و ادب اين سرزمين باقي است. دلم مي‌خواهد در فرصتي ديگر نشان دهم كه بزرگان دانش و ادب روزگار ما نيز هر يك به نوعي وامدار چنين شيوه‌اي در تعليم و تربيت خود بوده‌اند. اين شيوه، به هيچ‌روي با روش جديد و امروزي آموزش و پرورش ناساگار نيست و به هر اندازه كه بتوانيم اين شيوه سنتي خلاق را با روش‌هاي امروزي درآميزيم و تركيبي از كهنه و نو (سنت و مدرنيته) پديد آوريم به همان اندازه موفق بوده‌ايم و به همان اندازه در حفظ هويت خود كوشيده‌ايم و توفيق يافته‌ايم... علوم انساني، به‌طور عام و شعر و ادب، به‌ طور خاص، فرهنگ آفرين است و فرهنگ، اساس هويت ملي است و شاعران و نويسندگان به نسبت‌هاي مختلف، فرهنگ‌آفرين و هويت سازند كه حتي شاعران درجه دوم و سوم پارسي‌سرا، در قياس با بسياري از شاعران در زبان‌هاي ديگر، درجه اول به شمار مي‌آيند اما شاعران درجه اول پارسي‌گوي حكايتي ديگر دارند و پشتوانه‌هاي اصلي فرهنگ و هويت ايران‌زمين‌اند: نخست، فردوسي، سپس نظامي و مولوي، آنگاه سعدي و سرانجام حافظ.
اين سخن بر زبان‌ها مي‌رود و سخني است ضرب‌المثل‌گونه، نزد مردم فرهيخته انگليس كه «بيچاره و تيره روز آن انگليسي است كه شكسپير را نشناسد!» راستي مراد از اين سخن چيست؟ آيا نه آن است كه آن انگليسي كه شكسپير را نشناسد، هويت خود را نمي‌شناسد و انگليسي محسوب نمي‌شود؟
در همين چارچوب از ديدگاه شما تكليف ايرانياني كه بزرگان شعر و ادب خود را نمي‌شناسند، چيست؟
به‌ راستي تكليف ايرانياني كه بزرگان فرهنگ‌ساز خود را نشناسند؛ فردوسي و نظامي، مولوي، سعدي و حافظ را نشناسند، چيست؟ البته مقصود و مراد از اين شناختن هم آن نيست كه نامي بر زبان آيد و گفته شود كه: «مثل اينكه ... شاعر بوده است» اين سخن يا اين حكايت دردآلود را باري ديگر در يك گفت‌وگو باز گفتم و اكنون نيز بازمي‌گويم تا شايد درس عبرتي باشد؛ اين حكايت را: زماني نه‌چندان دور، مصاحبه‌گر راديو يا تلويزيون (درست يادم نيست) در خيابان ملاصدرا از گذرندگان مي‌پرسيد: ملاصدرا كيست يا چه كسي بوده؟ كه پاسخ مي‌دادند: نمي‌دانيم! شماري محدود مي‌گفتند: «مثل اينكه شاعر بوده»! و يك نفر چنين پاسخ داد، آن هم به جد، نه به هزل: «رييس صنف قصابان بوده است»! و چون مصاحبه‌گر از سبب چنين اظهارنظري پرسيد، پاسخ آن بود كه: «چون نامش را روي خياباني نهاده‌اند كه گوشت‌فروشي معظمي به همين نام در آن واقع است»!! ملاحظه‌ مي‌فرماييد به كجا مي‌رويم؟! كاش همين پرسش يا پرسش‌هايي از اين دست را در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها هم مطرح مي‌كرديم و پاسخ‌ها را مي‌شنيديم و به خود مي‌آمديم... گنجي بي‌مانند به نام «هويت ملي» - كه البته از جمله بنيادهاي آن آيين مقدس اسلام است‌– در اختيار داريم كه هستي‌مان متكي بدان است و چون براي ما چونان گنجي است بادآورده چنان‌كه بايد قدرش را نمي‌دانيم و نمي‌دانيم كه هر يك از بزرگان فرهنگ‌ساز ما، به‌ويژه فردوسي و سعدي، چه‌قدر و قيمتي دارند و از دست دادن‌شان، كه معلول نشناختن‌شان و به بي‌توجهي به آثارشان است، چه فاجعه‌اي به بار مي‌آورد... به مصادره كردن‌هاي بسياري از بزرگان‌مان از سوي همسايگان بنگريم؛ به مصادره فارابي و ابن‌سينا، به مصادره نظامي و مولوي و ... تا شايد به ارزش و اهميت آنان پي ببريم و نيز بنگريم به هويت‌سازي در بسياري از سرزمين‌هاي اطراف‌مان از طريق مصادره بزرگان دانش و ادب ايران‌زمين تا بدانيم كه اين گوهرهاي گرانبها را همتايي نيست؛ گوهرهايي گرانبهاتر از هزاران كوه نور و درياي نور.

به داستان سعدي برگرديم. شخصا به پرسش من پاسخ نگفتيد كه به واقع سعدي به چه كار ما مي‌آيد؟


اما حكايت سعدي! شايد بفرماييد اين حرف‌ها چه ربطي به سعدي دارد يا بگوييد اينها كه پاسخ پرسش من نيست، من پرسيدم: سعدي در اين روزگار به چه كارمان مي‌آيد؟ پاسخ آن است كه اولا، آنچه گفتم گرچه به‌طور كلي به تمام شاعران به‌ويژه پنج شاعر بزرگ و بي‌مانندمان مربوط مي‌شود كه سعدي نيز در شمار آنان است؛ ثانيا، سعدي، فردوسي‌ثاني است و چونان فردوسي به نوعي زنده‌كننده زبان و ادب پارسي است و به‌گونه‌اي مي‌توان گفت: «عجم زنده كردم بدين پارسي». توضيح سخن آنكه فردوسي با احترام تمام از پيامبر(ص) و خاندان آن حضرت سخن گفت (مقدمه شاهنامه: خردمند گيتي چو دريا نهاد...) خطر اشرافيت عرب و سلطه‌جويي خلفاي ستم‌پيشه غاصب را كه به نام اسلام در پي قدرت‌طلبي و سلطه‌جويي بودند، نيك دريافت و به ‌راستي عجم بدين پارسي (شاهنامه) زنده كرد و يك تنه به بازسازي مثلث هويت ملي (زبان و ادب ملي، اسطوره و تاريخ ملي، حكمت و فلسفه ملي) پرداخت (من در اين باب جداگانه سخن گفته‌ام)... پس از حمله ويرانگر مغول به خراسان بزرگ كه مركز علمي، فرهنگي و سياسي ايران بود و كشتار وسيع عام و خاص و ويراني آن ديار و لطمه زدن به فرهنگ و ادب و دانش تا بدانجا و بدان حد كه جويني در توصيف دردآلود آن گفت:
هنر اكنون همه در خاك طلب بايد كرد
زانكه در خاك نهانند همه پرهنران
مكتب ادبي فارس، به پيشوايي آن بزرگ و مكتب فلسفي فارس به رهبري قاضي عضدالدين ايجي، نويسنده كتاب مواقف (اين كتاب با شرح جرجاني موسوم به شرح مواقف يك دايره‌المعارف بزرگ فلسفي- كلامي است) تشكيل شد و بدين‌سان فرهنگ ايران، در فارس استمرار يافت و شد آنچه بايد بشود... مجموعه‌اي را كه امروز كليات سعدي مي‌خوانيم تنها شعر، به معناي دقيق كلمه يعني سخن خيال‌انگيز نيست كه ادب، در نگاه قدما، به درستي به معناي فرهنگ است و اديب،‌ فرهيخته‌‌اي است بهره‌مند از دانش و هنر و حكمت و اين از آن روست كه فرهنگ، جامعيت دارد و مجموع معارف بشري اعم از معرفت علمي، هنري و فلسفي را در برمي‌گيرد. عنوان و لقب حكيم هم كه به بسياري از شاعران بزرگ داده شده است، مثل حكيم فردوسي و حكيم نظامي حاكي از فرهيختگي و جامعيت آنهاست. باري كليات سعدي مجموعه‌اي است بي‌همتا كه در آن با زبان و بياني شاعرانه مسايل فرهنگ ايران گزارش شده است. ميراث فرهنگي- ادبي خراسان بزرگ كه همانا تجلي فرهنگ گران‌سنگ ايران در آثار ادبي، آثار منظوم و منثور بود به فارس رسيد و به پايمردي شايسته‌ترين فرزند ايران، پس از فردوسي، يعني خداوندگار حكمت و ادب، سعدي استمرار يافت. در آثار سعدي: زبان فارسي، به كمال رسيد و چنان شيوا و رسا (فصيح و بليغ) شد كه شيواتر و رساتر از آن متصور نيست. زبان ما، زبان شيوا و رساي ما؛ زبان سعدي است. قطع نظر از پاره‌اي واژه‌ها و تعبيرها كه به هر حال در گذر زمان كهنه مي‌شود و واژه‌ها و تعبيرهاي ديگر جاي آنها را مي‌گيرد. زبان ما همان زبان سعدي است. پس از سعدي، نويسندگان كوشيده‌اند چون او بنويسند. گرچه «چون او نوشتن، آثاري چون بهارستان جامي و منشات قائم مقام فراهاني نيز پديد آورده كه در جاي خود مغتنم است اما مراد از «چون او نوشتن» آن است كه چون او شيوا و رسا بنويسند و چون او به شناخت روح زبان و به ويژگي‌ها و اصول و قواعدي كه رعايت كردن آنها موجب مي‌شود تا سخن پارسي شيوا و رسا شود، نزديك‌ و نزديك‌تر شوند. براي تحقق اين امر راهي جز خواندن و خواندن و درآميختن با نوشته‌ها و سروده‌هاي بزرگاني كه سعدي پيشرو و پيشواي آنان است، نخواهد بود. مرحوم محمدعلي فروغي نويسنده كتاب بي‌مانند «سير حكمت در اروپا» كه براي نخستين بار مفاهيم و مسايل فلسفه، غرب را چنان به زبان فارسي نوشت كه به از آن تاكنون به دست داده نشده و تنها بي‌انصافان يا بي‌خبران مي‌توانند منكر توفيق او بشوند، مي‌گويد: هرگاه مي‌خواستم به نگارش مشغول شوم، نخست صفحاتي از گلستان، بوستان و قصايد و غزليات شيخ را مي‌خواندم و بدين‌سان آماده كار مي‌شدم (آنچه نقل شد، مفهوم سخن فروغي است) بدين نكته بسيار مهم بايد توجه كرد كه اين سخن، سخن كسي است كه آثار سعدي را تصحيح كرده و روح و جانش با سخنان سعدي درآميخته است و چون مي‌خواهد بنويسد با خواندن صفحاتي از نظم و نثر شيخ، به خود تذكار مي‌دهد و بدين‌گونه ذهن و روح و جان خود را برمي‌انگيزد... و كتاب مستطاب «سير حكمت در اروپا» كه نثر آن نيز در شمار بهترين نثرهاي علمي زبان فارسي در روزگار ماست، بدين‌سان با الهام گرفتن از سعدي و با سرمشق قرار دادن سخنان شيواي او، و نه تقليد از او كه نه ممكن است و نه درست، پديد مي‌آيد...فروغي با سخن خود مبني بر خواندن صفحاتي از نظم و نثر سعدي پيش از نگارش؛ در واقع درسي بزرگ به خوانندگان مي‌دهد؛ اين درس كه بهترين شيوه آموختن، خواندن آثار بزرگان و درآميختن با رمز و راز نهفته در آثار آنان است، قواعد و اصول نگارش البته مهم است اما كسي به صرف خواندن آن قواعد و اصول، نويسنده و سراينده نمي‌شود، با خواندن نظم و نثر خوب است كه مي‌توان خوب نوشت و حتي خوب سرود. اگر كسي با آثار بزرگان مانوس شود، قواعد و اصول، «به تبع حاصل آيد» كه هدف و غرض انس با آثار بزرگان است. در اين لحظه حكايتي به يادم آمد كه «ندانم كجا خوانده‌ام در كتاب»؛ اين حكايت كه: پرسنده‌‌اي از پيري پرسيد: كسي كه قرآن بخواند و معناي آن نداند، بهره‌اي خواهد برد و پير پاسخ داد: كسي كه دارو مي‌خورد و از چند و چون آن (مثلا تركيبات آن) آگاهي ندارد، به حال او سودمند هست؟ و راستي كسي كه آثار بزرگاني چون سعدي بزرگ را بخواند و از قواعد و اصول زباني و بلاغي و... هم چندان آگاهي نداشته باشد يا اصلا آگاهي نداشته باشد بهره‌اي خواهد برد؟ آري، بي‌گمان بهره‌ها خواهد برد. با خواندن گلستان و بوستان و قصايد و غزليات سعدي، خواننده به جهاني از لفظ و به بهشتي از معنا دست مي‌يابد، هم از «چگونه گفتن»، آن هم به بهترين وجه و هم از «چه گفتن»، يعني از معاني بلند و انساني برآمده از فرهنگ ايران، آگاهي مي‌يابد كه سعدي، چنانكه پيشتر هم گفتيم، فردوسي ثاني است و نه فقط يكي از پنج پيام‌آور و سخنگوي بزرگ فرهنگ ايران كه به لحاظي بي‌همتاست. او چونان ديگر متفكران بزرگ جهان، كوشيد تا ضمن معرفي و نقد وضع موجود (در گلستان) تصويري از وضع مطلوب پيش چشم آورد و مدينه‌اي فاضله يا آرمان‌شهري براساس ارزش‌هاي فرهنگ ايران و البته با عنايت به آيين مقدس اسلام طراحي كند (در بوستان) و نشان دهد كه چگونه مي‌توان با تكيه كردن و با به كارگيري ارزش‌هاي فرهنگي ايران جامعه‌اي ترتيب داد كه در آن عدالت و احسان در پرتو عشق و خردمندي به هم آميزد و نظامي پديد آيد كه در آن نيكي‌ها بر بدي‌ها و فضايل بر رذايل، غلبه یابد و در يك كلام در آن نظام «چيره بر اهرمن خيره سر آيد يزدان» و بدين سان سعادت اين جهاني و رستگاري آن جهاني مردم به بار آيد. من در اين باب جداگانه به تفصيل سخن گفته‌ام (بنگريد به مقاله «بوستان» در جلد دوازدهم دايره‌المعارف بزرگ اسلامي)... گاه مي‌انديشم كه اگر به دانشجويان رشته زبان و ادبيات فارسي، نخست، كليات سعدي مي‌‌آموختيم و درست مي‌آموختيم آيا خود راهي را كه بايد در پيش گيرند، نمي‌يافتند؟ سخن دراز شد، بگذاريد در پايان اين بحث از خود بپرسيم چرا گلستان پس از تصنيف و بوستان پس از سروده شدن به كتاب‌هاي درسي در سرزمين‌هاي فارسي زبان بدل شدند و مردم از اين كتاب‌ها زبان و حكمت آموختند و درس زندگي ياد گرفتند و اين مقام را قرن‌ها حفظ كردند و اگر نيك بنگريم، همچنان حفظ كرده‌اند، چرا؟ آيا جز اين بود كه خود چنين پايگاهي و چنين ارزشي داشتند؟ آخر در آن روزگاران كه دستگاه‌هاي تبليغاتي امروز و امپرياليسم خبري و اين‌گونه چيزها نبود تا حق را باطل و باطل را حق جلوه دهد! اين نكته را هم فراموش نكنيم كه اگر چيزي، فراز و نشيب روزگاران را پشت سر نهاد و ماند و ماند به ماندن مي‌ارزيده است كه مانده است و ماندگاري سعدي كه همانا ماندگاري آثار ارجمند اوست از ارجمندي و بي‌مانندي خبر مي‌دهد و از اين حقيقت پرده برمي‌گيرد كه اين ماندن به معناي ماندن ايران و ايراني و زبان ارجمند فارسي است كه زبان ملي و اساس هويت ماست. حال به «كمرنگ شدن» اين آثار بينديشيم و خداي ناكرده به فراموشي آنها و به نتيجه وحشت‌انگيزي كه در پي خواهد داشت: به نماندن... به نبودن...؟!
راستي از چه زمان گلستان سعدي كه كتاب اصلي آموزش زبان و ادب فارسي و سپس كتاب درس‌هاي زندگي بود، از برنامه‌هاي درسي كشورهاي فارسي زبان يا كشورهايي كه به هر حال در آنجا قرن‌ها زبان فارسي، حداقل زبان فرهنگي بود (مثل كشورهاي شبه قاره و نيز منطقه‌اي كه به روم موسوم بود و اكنون تتمه آن تركيه نام دارد) خارج شد؟ از كي و چگونه؟ و از همان وقت در ميهن سعدي هم در پناه نوگرايي و به بهانه مدرنيسم، دانسته يا نادانسته، بي‌عنايتي به او و به آثار او آغاز شد؟ زمان خيلي دور و درازي نيست، تقريبا از حدود 70-60 سال پيش! و اگر اين ماجراي دردناك را دنبال كنيم و بكاويم و از ياد نبريم كه مهم‌ترين هدف استعمار، بيگانه كردن مردم جهان، به ويژه مردم فرهيخته‌اي چون مردم ايران، با فرهنگ و هويت ملي آنهاست، آن وقت مي‌فهميم كه سعدي در اين روزگار به چه كار مي‌آيد و نيز درمي‌يابيم كه اگر سعدي و سعدي‌ها نبودند و نباشند، چه مي‌شد و چه مي‌شود؟!

براي بسياري از مردمان مشاهده مي‌شود كه زندگي تنها به زيست بدل شده و زندگي معنا و مفهوم عميق خود را از دست داده است. از نظر شما زندگي به واقع چيست؟ آيا همين زنده بودن يعني زندگي؟


از اين منظر، زندگي، تنها «زيست» نيست. زيست، امري است حيواني و مشترك بين حيوان و انسان. آنچه به زندگي معنا مي‌بخشد و آن را از «زيستن» فراتر مي‌برد، يك سلسله فضايل معنوي است كه در راس آنها «هويت» قرار دارد و «هويت» از «فرهنگ» مايه مي‌گيرد و فرهنگ را فرهنگ‌سازان مي‌سازند. فرهنگ‌سازان به طور عام، مردم هستند اما فرهنگ متعالي، فرهنگي را كه مي‌توان بدان باليد، مردم فرهيخته مي‌سازند. دانشي مردان و هنري مردان كه از ميان ده‌ها و صدها نفر از آنان يك سعدي و يك فردوسي سر برمي‌آورد، «زيست» را به «زندگي» بدل مي‌سازد و به زندگي، معنا مي‌بخشد و موجب مي‌شود تا از «زندگان» به «زندگي» رسيده، جمعي و جامعه‌اي پديد آيد با كياني ويژه كه موجب امتياز و بازشناسي آن از ديگر جوامع مي‌شود؛ كياني ويژه كه از آن به «هويت» يا «هويت ملي» تعبير مي‌شود. ديده‌ايم و شنيده‌ايم كه حتي در اين جهان پرآشوب كه معيارها، جمله مادي است و بازشناسي‌ها با معيارهاي مادي، با دلار، يورو و همانندان آنها صورت مي‌گيرد وقتي يكي از مردم دلار و يوروزده در سرزمين‌هاي دلار و يورو از يك ايراني مي‌پرسد: از كجايي؟ و چون مي‌شنود: ايران، نمي‌فهمد و درنمي‌يابد! اگر پاسخ دهنده نام «خيام» يا «حافظ» را بر زبان راند، پرسنده، بي‌گمان او را، يعني هويت و مليت او را باز مي‌شناسد و با حسن احترامي خاص تكرار مي‌كند، خيام، حافظ، يعني ايران! معلوم شد كه «سعدي‌ها» كيستند؟ و اگر نبودند، چه مي‌شد؟ و امروز به چه كار مي‌آيند و برآورنده كدام نيازند؟ اميد كه معلوم شده باشد.

غزل‌هاي سعدي به باور شما عرفاني هستند يا غيرعرفاني، عاشقانه يا....؟


اين پرسش، پرسشي كه مي‌توان آن را «كهن نو» يا «نو كهن» خواند پاسخ‌هايي هم كه به آن داده‌اند، مثل غالب پاسخ‌هايي كه عادتا به اين گونه پرسش‌ها مي‌دهيم يا در اين سوي افراط است يا در آن سوي تفريط، مثل پاسخي كه غالبا به اين پرسش داده مي‌شود كه حافظ باده مي‌نوشيده يا نمي‌نوشيده؟
اما پاسخ‌هايي كه به پرسش ما داده‌اند، اينهاست:
1) غزل‌هاي سعدي، عاشقانه است. سعدي قهرمان غزل عاشقانه است. عشق او هم عشق مجازي است، غزل‌هايش هم توصيف عشق مجازي است. اين، لب و لباب بسياري از پاسخ‌هاست؛ پاسخ‌هايي كه مي‌توان آنها را پاسخ اكثري خواند.
2) غزل‌هاي سعدي، عارفانه است، منتهي نبايد انتظار داشت بيان شاعر در غزل عارفانه همواره و هميشه مثل بيان في‌المثل شبستري در گلشن راز يا بيان مولانا در مثنوي باشد كه غزل، زبان و بيان خاص خود را دارد. بايد نحوه بيان سعدي را تشخيص داد و زبان او را بازشناخت تا دريافت كه غزل‌هاي او عرفاني است. اين هم لب و لباب پاسخ‌هايي است كه عرفان‌گرايان به پرسش «غزل سعدي» عارفانه است يا عاشقانه؟ داده‌اند؛ پاسخ‌هايي كه در برابر پاسخ‌هاي گروه اول، مي‌توان آنها را پاسخ «املي» ناميد.اما نظر اين معلم فقير كه شما جويا شده‌‌ايد طور ديگري است. بر آنم كه مساله را بايد از منظري ديگر نگريست؛ از منظر عشق! به همين سبب بيتي را از خود سعدي در آغاز آوردم و صدرنشين بحث كردم كه گمان مي‌كنم كليد حل معما در آن است: عشق‌بازي دگر و نفس‌پرستي دگر است!

فرهنگ مدارا، فرهنگي ريشه‌دار در ميان ايرانيان است، ولي متاسفانه مشاهده مي‌شود كه سطح خشونت ايرانيان در سال‌هاي گذشته افزايش قابل توجهي يافته و مدارا از ميان حداقل بخشي از ايرانيان رخت بربسته است. دليل اين افزايش خشونت را چه مي‌دانيد و چه راه‌حل‌هايي را براي برون‌رفت از اين وضعيت پيشنهاد مي‌كنيد؟


اين فرهنگي كه از آن صحبت مي‌كنيد، كجاست؟ آيا در نظام آموزشي ما حضور دارد؟ آيا در زندگي‌هاي ما حضور دارد؟ در گذشته با تمام اشكالاتي كه مي‌توان بر نظام آموزش و پرورش گرفت، يك نكته مثبت وجود داشت و آن آموزش حافظ و سعدي در مدارس بود. الان در كتاب‌هاي درسي ما چيست؟ در تلويزيون ما چه چيزي آموزش داده مي‌شود؟ نظام آموزشي و تلويزيوني ما نه به جوانان رستم دستان را شناسانده است و نه شير خدا را. من به جد بر اين باورم كه اگر در كودكي و در مدرسه ذهن كودكان با حافظ و سعدي پرورش بيابد، ديگر با شعرهاي مسخره خو نمي‌گيرد، ديگر عادات بد را در خود نگه نمي‌دارد و... اينكه ما بگوييم در گذشته فرهنگ ايران فلان و فلان بود، چه دردي را دوا مي‌كند، وقتي نسل امروز اساسا ملاصدراها و نظامي‌ها را نمي‌شناسد؟ مي‌دانيم كه اساسا آدمي به چيزي فكر مي‌كند كه آن را آموخته باشد در حالي كه اكنون از اين آموزش‌ها اساسا خبري نيست. من در همين باب مساله هويت را هم مطرح مي‌كنم، به باور من ملتي كه هويت نداشته باشد، مرده است. حال اين هويت چيست؟ هويت به باور من داراي سه ضلع است؛ يكي زبان ملي يعني هستي، ديگري تاريخ و اسطوره ملي و آخري هم حكمت و فلسفه ملي كه من فكر مي‌كنم هر سه ضلع هويتي ما در شاهنامه موجود است.

مهم‌ترين سوال زندگي به نظر شما چيست؟


مهم‌ترين سوال زندگي به باور من اين است كه چه كنيم كه كمتر رنج ببريم و آسوده و خوشبخت باشيم؟ پاسخ ارسطو به اين پرسش مفهوم اعتدال است و پاسخ افلاطون و سقراط دانايي اما فرهنگ ايراني در پاسخ به اين سوال مي‌گويد كم‌آزار باش تا همواره خوشبخت باشي و در اين چارچوب وحشت اينجاست كه خود را بر حق بدانيم و بقيه را باطل. من فكر مي‌كنم اخلاق ايراني مبتني بر كم‌آزاري است و همين هم گمشده بزرگ روزگار ماست.

مهم‌ترين دغدغه اين روزهايتان چيست؟


اگر بخواهم به طور عام جواب دهم، دغدغه امروزم سي‌و‌سه‌پل و تمام بناهاي ارجمندي است كه متاسفانه ز باد و باران گزند مي‌يابند، همين را بگيريد و به سمت كليت فرهنگ و هنر برويد تا به دغدغه‌هاي اصلي من برسيد! به باور من سي‌وسه پل بايد بماند تا يادگار آن دوران بماند؛ تا نمادهاي هويتي ما بماند و تا ما بمانيم....